بالابلاگ u202b۵۰ کلیک
همسایه ما آقای ,ش, صاحب یک کتابفروشی و انتشاراتی کوچک در زمینه فنی بود ...
خرداد سال شصت..
غروب بعد از برگشتن از سرکار طبق معمول سری زدم به بازارچه کتاب آقای ,ش, مرد بسیار محترمی بود اغلب در عوض کمکی که در ویراستاری کتابهای فنی برای چاپ میکردم به من کتابهای تازه چاپ شده رو کادو میداد بعلاوه مجاز بودم هر کتابی رو خواستم برای مطالعه ببرم و سالم و تا نخورده برگردونم به قفسه کتابفروشی ..اون روز وقت ورود به بازارچه توی شلوغی دم در یهو کسی از جایی تعدادی اعلامیه پخش کرد روی سر مردم یکیش هم اومد صاف توی دست من، نخونده همینجوری تا زدم و توی دستم رفتم سمت کتابفروشی آقای ,ش, ،تازه سلام علیک کرده بودیم که یه دفه سر و صدای زیادی بپا شد و عده ای بیشتر نوجوان با شتاب ریختن توی بازارچه ، ظاهرا از درب شمالی وارد شده بودن و از درب غربی قصد فرار داشتن. اما سریع برگشتن انگار جلوی در غربی رو بسته بودن . بلافاصله تعداد زیادی با لباس سبز نظامی و تعدادی با لباس شخصی و ریش و پشم با داد و فریاد بگیر و ببند از در شمالی هجوم آوردن و با چک و لگد افتادن بجون جوونا ، خوابوندنشون روی زمین صدای شلیک چند گلوله هم نمیدونم از کجا اومد ...من کاملا شوک شده بودم فقط یک لحظه بخودم اومدم و نگاهی به آقای ,ش, انداختم ، آقای شین چیزی بطرفم پرت کرد و گفت بگیرش ، رو هوا تکه چوبی رو که سرش تعدادی نوار پارچه ای میخ شده بود رو گرفتم و فوری متوجه منظور آقای ,ش, شدم سریع رفتم ته کتابفروشی ومشغول گرد گیری قفسه ها با چوب گردگیری شدم، ..مامورین داشتن افراد توی مغازه ها رو بیرون میکشیدن ...یاد اعلامیه افتادم و سریع مچالش کردم و انداختم توی سطل آشغال ...
یه لندهور با لباس شخصی و ریش انبوه در رو باز کرد نگاهی بمن و ,ش, انداخت ,,آقای ش قبل از هر حرفی سریع گفت ,,کارگرمه,, مرد نگاهی به من و چوب توی دستم انداخت یه مکثی کرد و بدون هیچ حرفی رفت اون افراد هم دستگیر شده هارو با یه مینی بوس بسمتی شاید بی بازگشت بردن ، ..
بسفارش ,ش, کتابفروشی رو تا بسته شدن مغازه ترک نکردم . حتی کرکره رو با هم پایین کشیدیم و رفتیم ...
فردا که عکس بچه های اعدامی بی نام و نشان همراه با اعلامیه دادستانی انقلاب رو میدیدم و میخوندم ...فکر کردم زندگی و زنده ماندن یک اتفاق بود شاید ...تلاش کردم چهره ای رو بیاد بیارم اما بیحاصل بود،... اصلا چه فرقی میکرد مگه ؟ در جایی که فاصله بین مرگ و زندگی و بودن یا نبودن فقط چند تکه پارچه بود سر یک چوب .
برچسب:
نویسنده: استخدام کار