بالابلاگ u202b۰ کلیک
جبرانِ ساعاتِ از دست گذشته کارِ سختی است، از روزِ بیمارستان به بعد ـ طاقتِ دیدنِ روزها را نداشته و شبها در کنارِ مهتاب همچنان همنشین من هستند، به یادِ روزهای دل شیفتگی عشقِ مشترکمان با خاتون ـ در میانِ انبوهِ دفاترِ شعر و نوشتهها بدنبال مرورِ خاطراتی هستم که باورم نمیشود که چطور آنها را تجربه کرده و به دل کشیده و هنوز به پُشت آنرا حمل میکنم.
آری، همچو معانی یک کتابِ لغات برای کلمهٔ عاشق ـ من شیفته دل، دلداده، دلشده، دل سوخته و دلباخته بودم. دستم که اصلاً به ساز نمیرود، انگشتانَم میلرزد، نه حجمِ گیتار و نه وزنِ کلیدهای پیانو را دیگر برایم تحملّی نیست، تنها کاری که از دستم بر میآید این است که دست به نگارشِ دیگر زده و عاشقانههایم را بروی کاغذ مینویسم.
بیادِ نوشتهای افتادم از سالها خیلی دور، شاید تکّهای از یک ترانهای عاشقانه باشد و به اضافه کلماتی از خودم ـ برآمده از حِسّی از دست رفته و دل شکسته... شرابی کهنه یادگارِ دوستی از دست رفته نوشیده و مینویسم.
در آغوشَم گیر، دیگر چیزی بمن نگو، نگاهَت کافیست که بفهمم ـ که تو خواهی رفت، در آغوشَم گیر، پنداری برای اولین بار است، اِنگاری عاشقَم هستی مثلِ دیروز، در آغوشَم گیر، اگر تو بروی، فراموش خواهی کرد که در یکی از روزهای قدیم، وقتی که هنوز کودکی بیش نبودیم، من زندگیم را به تو هدیه دادم، اگر تو بروی، اگر تو بروی، دیگر هیچ نمی ماند که با خود ببری، در یک لحظه ـ در یک اَبدّیت، بدونِ هیچی خواهم ماند ـ اگر تو بروی، در آغوشَم گیر، دیگر هیچَم نگو، تنها در آغوشَم گیر، نمی خواهم که بروی اما باشد، شاید بهتر باشد ـ که تو بروی، در آغوشَم گیر، پنداری برای اولین بار است، پنداری عاشقَم هستی مثلِ دیروز، مرا در آغوشَم گیر، اگر تو بروی، تنها سکوت هم صحبتَم خواهد ماند، سایهٔ تنِ تو و تنهایی، هم نشینانِ من خواهند ماند، اگر تو بروی، زمان و سالهای جوانی من نیز با تو خواهند رفت، هر روز عاشقَت خواهم ماند، صبر خواهم کرد تا تو برگردی، اگر تو بروی...
کلماتم همزمان با جامَم ـ خالی بپایان میرسند، چه درهم و چه پریشان و شاید اندکی خشم از زورِ سرنوشت و جورِ حاصله... انگاری مَجنون گری دیگری به سراغَم خواهد آمد، آشفته وضعِ دیگری به سراغَم خواهد آمد.
پاریس، ۶ آگوستِ ۲۰۱۶ میلادی.
برچسب:
نویسنده: استخدام کار