بالابلاگ u202b۶۰ کلیک
از شبِ دومِ آگوست تا صبحِ روزِ سوم آگوست آزمایشها و اِسکنها تمامی ندارند اما محیط چندان آزار دهنده نیست، تمامی پرستارها را میشناسم، اینکه اصلیتِ من کجایی است و یا معنی خالکوبیهایَم چیست همیشه موردِ بحث اینها است و بعضیها جرأت به خرج داده و با هم شرط بندی میکنند، هیچ وقت نمیتوانند بفهمند که من اهلِ کجا هستم هرچند اگر نامِ خانوادگی من دیده نشود ـ مطمئن اَند که فرانسوی اصل هستم، این هم دردسرِ دیگریست.
ساعتِ ۱۱ صبح سوم آگوست دکترها منتظرِ من در سالنِ کنفرانس هستند، واردِ آنجا میشوم، ۴ دکتر به همراهِ ۳ نفرِ دیگر به جلو نشسته و فقط دو نفر از آنها را میشناسم، دکترِ خودم از ابتدای حادثه تا به روزِ آخر را بارِ دیگر تعریف میکند، هر کدام از دکترها نتایجِ آزمایشها را اعلام کرده و آنها را مثبت میدانند، در آخر یکی از آنها با صدای آرامی میگوید که دقیقاً علتِ حمله را نمیدانند و نمیتواند بفرمند که چرا در چند لحظه قلب دلَش نخواسته کار کند، جسم سالم و هیچ مشکلی دیده نمیشود، چه بهانهای قلب داشته که خواسته از کار دست کِشَد، دکترِ خودم اضافه میکند که هنوز تحتِ نظر هستم، آخرِ ماه جلسهای با چند دکترِ دیگر از سوئیس، آلمان و آمریکا خواهند داشت تا به فرمِ دیگری به این مورد بپردازند.
در آخرِ جلسه به من یادآوری میکنند که باید از هیجانهای قَوی دوری کنم، غصه نخورم، دلواپس نباشم، اوقاتَم را با آرامش بگذرانم و نکاتی دیگر که هیچ کدام با زندگی واقعی من جور در نمیآید، با اینحال خداوند را شکر میکنم که تا بدین حد موردِ توجه بوده و اَطبا مراقبَم هستند، بسیاری دیگر در سرزمینَم در بدترین شرایطِ جسمی هستند و دادِشان به گوشِ هیچ کس نمیرسد، مرگِ من چیست؟ خوابَم نمیبرد؟ به دَرَکِ اسفل السافلین...
وقتی که میخواهم از سالن خارج شوم خانمی به من نزدیک شده و میگوید که پرونده مرا خوانده و اینکه پدر بزرگم وقتی که در مدرسهٔ نظامی اتریش بوده و این چنین حالاتِ مرا داشته بسیار جالب است، شاید دوری از خانه و دلگیری شدید عاملِ اصلی این جریان است، این هم قوزِ بالا قوزِ دیگریست، قول میدهد که از این بابت نیز تحقیق کند.
آماده میشوم که از آنجا بروم، درین هنگام دوستانَم یکی پس از دیگری به دنبالم میآیند، قصد داریم با موتور مانندِ همیشه به اسپانیا رفته به مناطقِ مورد علاقه همیشگی سری بزنیم، فکرِ خوبیست، طاقتِ ماندن دراینجا را دیگر ندارم، احتیاج به آرامشِ جاده دارم، جریانِ رابطهٔ من با سوکی (خانم جان) چه میشود و اینکه خاتون (برآمده از یک گذشتهٔ طوفانی) از من چه میخواهد ـ واقعاً درونَم را مغشوش کرده است.
بیرونِ بیمارستان که میرسم، سرم را بالا گرفته و احساسِ خوبی بعد از مدتها به سراغم میآید، نگاهَم را هنوز از آسمان دور نمیکنم، درین لحظه باز بیاد میآورم که آزادی به رنگِ آبی است، این آبی را خیلی دوست دارم.
دوستانِ دیگری هافمَن ـ هارلی مرا آوردند، هیچ وقت از این آمریکایی بازی کردنها (سورپریز) خوشم نیامده اما این حقِ دوستانَم است که از دوستی خودشان با من لذت بَرَند، چکمهٔ مخصوص را بپا میکنم، کلاه ایمنی یادگارِ جنگ جهانی دوم را به سر میگذارم، ناگهان دخترکی از گروهِ دوستانِ راکر سینی بدست به نزدیکم میاید، خَندَم میگیرد، در سینی چیز هائیست که دوست دارم، آبجوی بلژیکی موردِ علاقه ام، سیگارِ برگ، یک بسته اِسمار تیز، یک تکه پنیرِ هلندی موردِ علاقهام و یک تکه ساندویچ زبان با پیازچه و خیارشور... تنها آبجو را برداشته و جرعهای از آن مینوشم، همین برایَم بس است که قدرِ آزادی را بدانم، دخترک خودش را دعوت کرده و به پشتَم بروی هافمن مینشیند، صدای موتور مثلِ نغمههای آریایی خوانده شده توسطِ ماریا کالاس برایم دِلنشین است، بارِ دیگر به آسمان خیره شده و سپس راهِ خانه را در پیش میگیرم... آزاد شدم، بالاخره رها شدم.
۴ آگوستِ ۲۰۱۶ میلادی فعلاً پاریس!
برچسب:
نویسنده: استخدام کار