dalghakirani.blogspot.com u202b۱۲۰ کلیک
بعد از تحریر: خیلی تلخ بود مرگ شاهزاده عباس کیارستمی. من که نه وزنش را دارم و نه زبان و قلمش را که بخودم جرأت خدابیامرز گفتن بدهم. اما فیلم کوتاه 17 دقیقه ای همسرایانش را که در سال 61 ساخته گذاشتم تا بگویم که عباس کیارستمی چه تصویر دقیقی - حداقل از نگاه من هم - داشته از انقلاب 57 و آیت الله خمینی. چنین می فهمم که آن درشکه ای که در شروع فیلم از یک لوکیشن گنگ راه می افتد در کوچه های تنگ و قدیمی شهر - و چه تند و سریع و ترسناک و زیر گیرنده - نماد انقلاب اسلامی واپسگراست. جالب است که در سرعت سرسام آور درشکه تقریباً شهر خالی و کوچه ها بی کس و درب ها بسته است و معلوم است که اهالی یا از ترس یا از غفلت عقب نشسته اند. تا اینکه درشکه می رسد به پیرمرد سمعک بگوش - آیت الله خمینی - و چیزی نمانده که او را هم زیر کند - اما درشکه ران هویت نامشخص با مهمیز بلندش سمعک پیرمرد را در می آورد و او متوجه شده و بسینه کش کوچه می چسبد تا انقلاب از رهبرش هم عبور کند. بعد پیرمرد قصه را می بینیم که در درگاهی کهنه ای می نشیند و ریگ کفشش را تکان داده و بیرون می اندازد. کیارستمی می گوید خمینی ساده بود و ریگی بکفشش نداشت. بعد که خمینی می آید و با مهربانی به کبوتر های حرم دانه می دهد و شادی در صورتش می دود بخاطر محیط و کبوترهای آشنا (مذهب و امام رضا). کوتاهش کنم که اگر قلمم را ول کنم دیگر حریفش نخواهم شد. پیرمرد جارو را امتحان می کند ولی دو دل نمی خرد چون قصدی برای پاکسازی ندارد و با پرسیدن از قیمت چراغ پرنور می رود به کوخش و سمعکش را در می آورد و مشغول زندگی زی طلبه اش می شود. حالا حرف نهایی را دختر بچه (جوان - زن - مساوی دانش = مدرسه) خواهد زد هنگامی که از مدرسه برمی گردد و هر چه زنگ می زند و سنگ می زند و صدا می کند پدربزرگ - سنت و گذشته و کهنه - بی سمعک نمی شنود و در را باز نمی کند. دوستان نوۀ دختری پیرمرد بمثابه ملت مدرن همه می آیند کمک و زیر پنجره با همسرایی و سنگ اندازی به پنجره می خواهند پیرمرد متوجه شود و پنجره (حق زندگی معمولی و شادی) را باز کند. اما پیرمرد هنگامی متوجه قضیه می شود که سمعکش را در گوشش قرار می دهد و ناظر انبوه همسرایان همراه نوه اش می شود از پشت پنجره و لبخندی بر لبانش جاری می شود. حرف زیاد است از رنگ های مشکی آدم های بالغ در رفت و آمد در شهر و تنها رنگ باقی مانده که به انیفورم دختران نابالغ محدود شده است. و شاید بچه ها را هم دختر انتخاب کرده که بگوید صدای زنها شنیده نخواهد شد و نمی شود. اما امروز که کامفیروز را دیدم در حال تکسرایی در مقابل خامنه ای و همدانشکده ای هایش که نشسته بودند و حق همسرایی نداشتند گفتم عباس بالاخره رفتی و از رنج نشنیده شدن هموطنانت - حالا مردان هم - راحت شدی. چون تو حداقل به خمینی یک سمعک داده بودی ما چکار کنیم با خامنه ای که چنان طبیعی نمی شنود که گویی کر مادرزاد است. روحت قرین آرامش استاد. یا...هو
برچسب:
نویسنده: استخدام کار