بالابلاگ u202b۲۰ کلیک
هنوز خاطرم هست ، رنگهای شادی رو که تو خیابون و کوچه و بازار میشد دید از لباسای مردم تا تابلوهای چشمک زن مغازه و رستوران و سر در سینماها شبهای خیابون ها و میدون های معروف شهر همیشه نور بارون بود . انگار تهران خواب نداشت ، شور جوانی بود و شیطنتهای جا مانده از کودکی ، اما فرصت کوتاهی بود و تیرگی آمد ..چراغ های الوان و چشمک زن خاموش شد .رنگهای آبی و سبز و زرد و سفید رو به تیرگی و سیاهی رفت . شهر بخواب میرفت و کودکان از فراز جوانی میپریدن و میگذشتن و پیر میشدن ، دیگه از کت و شلوار اطوکشیده و کراوات پدر هم خبری نبود ، دیگه هر روزصبح زود بوی خوش کف خمیر ریش و ادکلن اصلاح نبود....حتی پیکان سفیدش رو هم مثل گذشته ها هر آخر هفته نمیشست ....دخترای همسایه همه انگار غیب شده بودن یا به جایی دور رفته بودن ....سیاهی و خاموشی از خیابون به خونه ها رسید ...هر روز بستن خیابون و رژه آمبولانس های آژیر کش....
.. فرصتی شد توی هفته اول مرخصی تشویقی فرماندهی ..در دل طبیعت زیبای جاده چالوس همراه خانواده در آرامش کنار زلال آب روان دراز کشیده بودم و به زمزمه چشمه سار و نغمه پرندگان و صدای هایده که از ضبط پیکان سفید پدر پخش میشد گوش میدادم ، یادم افتاد که همین هفته پیش توی گندابی متعفن در هوای داغ و زمین سوخته جنوب دست و رویی شسته بودم از خون.
برچسب:
نویسنده: استخدام کار