site.cinemacenter.ir u202b۰ کلیک
داستان فیلم دوربین پیانو را نشان میxadدهد. صدایی آرامش بخش از آن به گوش میxadرسد. "ولدی" دارد پیانو میxadنوازد. به خاطر کار خوبش، در یک ایستگاه رادیویی معروف لهستان کار میxadکند. اما صداهای گوش خراش خمپاره ها، صدای دلنشین این پیانو را میxadبلعند. هنگامی که صدای خمپاره ها به گوش میxadرسد، جم نمیxadخورد تا اینکه ساختمان روی سرش خراب میxadشود. اینجاست که برای اولین بار "دوروتا" را ملاقات میxadکند. به خانه که وارد میxadشود میxadبیند همه دارند وسایلشان را جمع میxadکنند تا فرار کنند. "ولدی" میxadگوید اگر قرار است که بمیرم میxadخواهم در خانه خودم بمیرم. وی نیز در جو جنگ قرار گرفته و از خود واقعیش خبر ندارد. او یک موسیقیدان است با روحیهxadای لطیف! اگر هم بخواهد نمی تواند در جنگ شرکت کند و یا اسلحه به دست بگیرد و در خانه خود بمیرد. کسی خبر ندارد که در آیندهxadای نه چندان دور، چه اتفاقاتی قرار است بیفتد. فکر میxadکنند که چون انگلیس و فرانسه علیه آلمان اعلان جنگ کردهxadاند همه چیز به خوبی خوشی ظرف چند روز تمام میxadشود. نمیxadدانند که چه چیزی در راه است... براساس همین تفکر، "ولدی" با "دوروتا" قرار ملاقاتی میxadگذارد. اولین قرار ملاقات خیلی خوب پیش نمیxadرود. محدودیتxadهایی که یهودیان در برابر آن قرار میxadگیرند از قبل، با ورود آلمانxadها به لهستان شروع شدهxadاند. شوراهای یهودی (که زیر نظر آلمانxadها بودند و دستورات آنها را اجرا میxadکردند) به یهودیان دستور دادند که خانهxadهای خود را ترک کرده و به "گتو" ها (محلی که برای جمع آوری یهودیان تدارک دیده شده بود) نقل مکان کنند. این مناطق را با دیوارهایی از سایر مناطق شهر جدا کردند تا یهودیان را مانند طایفه ای طاعون زده در آن نگهداری کنند. "ولدی" عشقش را میxadفروشد. "پیانو" اش تمام دارائیxadاش بود. یک پیانیست بدون پیانو مانند یک ضبط صوت، بدون نوار کاست است. به گتو ها نقل مکان میxadکنند. گرسنگی از راه میxadرسد. جمعیت یهودیان روز به روز کمتر میxadشود. در هر گوشه و کناری فقیری از فرط گرسنگی، پوست به استخوان چسبیده، در کنار پیاده رو به زمین افتاده و هلاک شده است. دیدن تصویر آن هم دردناک است، چه رسد به دیدنش از نزدیک. مردم شروع به خرید و فروش اجناس خود میxadکنند تا درآمدی برای خانوادهxadاشان بدست آورند. "ولدی" هم برای وعده غذای مجانی در یک رستوران کار میxadکند. "کارلوس" دوست خانوادگی آنها، با پیشنهاد کار نزد آنها میxadآید، اما "ولدی" و "هنریک" به خاطر شرافت و نوع دوستی خود پیشنهادش را رد میxadکنند. "کارلوس" نیز از آن دسته انسانxadهایی است، که خود را در درجه اول میxadبینند. کسانی پول از جان آن فقیرانی که هر روز کنار پیاده رو نقش بر زمین افتادهxadاند، و فرزندانشان در گل و لای به عزاداری میxadپردازند، برایشان مهمتر است.
برچسب:
نویسنده: استخدام کار