استاد وقتی که آن تصادفِ ناگوار برایشان پیش آمد به شمیران آمده و یک مِلک از اقوام را خریداری فرمودند، ایشان بالای حصار بوعلی - میانِ منظریّه و نیاوران زندگی میکردند، در چند قدمی خانه ایشان یک قناتِ بسیار زیبا و دنج یافت میشد که محلِ خَفای ما و چندی از دوستان بود...
ایشان یک نوکرِ باوفا داشتند که طرفِ ساعتِ شش و هفتِ بعد از ظهرها وظیفه داشت جلوی منزل را آب و جارو کرده و گاهی استاد ایشان را (با رومبدُشامبرِ پوشیده و کراوات، مثلِ دیگر مردانِ خانوادهٔ ما و بزرگان) میپائید و میگفت: حسینعَلی این بوتهها هَرَس میخوان...
ایشان تا پدر بزرگم در قیدِ حیات بود به بزمهای وی سَر میزدند...
یادِ همه قَدیمیون بخیر.
با سپاس از سیروس خان.
برچسب:
نویسنده: استخدام کار
تاريخ: شنبه
29 خرداد
1395 ساعت: 21:25
استاد وقتی که آن تصادفِ ناگوار برایشان پیش آمد به شمیران آمده و یک مِلک از اقوام را خریداری فرمودند، ایشان بالای حصار بوعلی - میانِ منظریّه و نیاوران زندگی میکردند، در چند قدمی خانه ایشان یک قناتِ بسیار زیبا و دنج یافت میشد که محلِ خَفای ما و چندی از دوستان بود...
ایشان یک نوکرِ باوفا داشتند که طرفِ ساعتِ شش و هفتِ بعد از ظهرها وظیفه داشت جلوی منزل را آب و جارو کرده و گاهی استاد ایشان را (با رومبدُشامبرِ پوشیده و کراوات، مثلِ دیگر مردانِ خانوادهٔ ما و بزرگان) میپائید و میگفت: حسینعَلی این بوتهها هَرَس میخوان...
ایشان تا پدر بزرگم در قیدِ حیات بود به بزمهای وی سَر میزدند...
یادِ همه قَدیمیون بخیر.
با سپاس از سیروس خان.