بالابلاگ u202b۹۰ کلیک
آنچه برای شما عزیزان می نویسم حاصل تجربه شخصی من است که شاید برای بسیاری از شما نه تازگی داشته باشد و نه عجیب بنظر برسد. بهر حال خواندنش بی لطف نیست.
پرده اول : دادگاهی در شهر نیوبورک آمریکا
تابستان گذشته که برای دیدار مادر گرامی ام به نیویورک رفته بودم بخاطر رد کردن چراغ قرمزی که بعلت خرابی سبز نمیشد، جریمه شدم. مامور پلیس بنا به وظیفه خودش برایم برگ جریمه ای نوشت که مبلغ آن کم هم نبود. اگر چه میتوانستم جریمه را از طریق اینترنت بپردازم و خودم را راحت کنم ولی بنا به کنجکاوی همیشگی و با امید اینکه شاید بتوانم روی افسر پلیس را کم کنم تصمیم گرفتم که در روز دادگاه حاضر شوم. بعلاوه مادر بمن گفت اگر هم رئیس دادگاه به نفع پلیس رای صادر کند که معمولا هم چنین است شاید تو را از گرفتن امتیاز بد معاف کند اگر چه هزینه اندک دادگاه هم بتو تحمیل می شود. وقتی همه این ها را سبک سنگین کردم تصمیم به حضور در دادگاه گرفتم. دادگاه ساعت نه رسمیت می یافت من پس از پرس و جویی اندک اتاق مربوطه را پیدا کردم و در ردیف دوم پشت سر برخی وکلا نشستم تا منشی دادگاه به نوبت اسمم رو صدا کند. دقیقا ساعت نه رئیس وارد سالن شد و منشی برای رسمیت یافتن دادگاه همه را دعوت به برخاستن کرد. بعد از ده پانزده نفری نوبت من شد. کت دامن مشکی مرتبی پوشیده و قدری هم آرایش کرده بودم. پس از قرائت جرم از من خواسته شد که بگویم که جرم را قبول دارم و یا رد می کنم . از قبل آماده بودم که بگویم جرم را می پذیرم ولی اگر آقای رئیس اجازه بدهند میخواهم دلیل این تخلف را ارائه بدهم. آقای رئیس با احترام به من اجازه صحبت داد و با در خواستم برای کشیدن کروکی چهار راه محل خلاف بر روی تخته سبز رنگی که کنار منشی دادگاه بود موافقت کرد. پس از شنیدن توضیحات من و اینکه مجبور بودم چراغ قرمز را ، پس از سه چهار بار که طرف مخالف سبز و قرمز شده بود و چراغ روبروی من همچنان قرمز مانده بود، رد کنم ،از پلیسی که برگ جریمه را برای من نوشته بود و در دادگاه حضور داشت در این باره توضیح خواست، و بلافاصله از پلیس سوال کرد شما کجا ایستاده بودید. افسر پلیس پاسخ داد در تقاطع دیگر چهار راه پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. رئیس دادگاه دوباره از پلیس سوال کرد در یک چهار راه چگونه چراغ هر چهار طرف قرمز بوده و قبل از اینکه منتظر پاسخ دوباره پلیس بشود بنفع من رای داد و گفت بفرمایید. و با متانت پدرانه ای به من گفت : "فقط در چنین مواقعی بیشتر احتیاط کنید." و اجازه مرخصی داد. از ایشان سپاسگزاری کردم و بدون اینکه به صورت مایوس پلیس مربوطه نگاه کنم با خوشحالی ساختمان دادگاه را ترک کردم و بلافاصله به مادر زنگ زدم و نتیجه پیروزمندانه این تجربه را برایش بصورت مفصل شرح دادم و او هم با ناباوری به من تبریک گفت.
پرده دوم: این تجربه در دادگاهی در تهران و مدت کوتاهی پیش برایم اتقاق افتاد.
برای برخی تعمیرات در آپارتمان کوچکم با یک پیمانکار قرار دادی بسته بودم که پس از خاتمه کار این پیمانکار "محترم" نه تنها به تعهداتش عمل نکرده بود بلکه پول بیشتری هم مطالبه میکرد و با تهدید میگفت که اگر پول بیشتری را که تقاضا میکرد ندهم کارش را نیمه تمام رها خواهد کرد. این برخورد پیمانکار برایم قدری ناخوشایند بود و بخاطر اینکه درسی برایش بشود از دستش شکایت کردم. بنا به معرفی یکی از دوستان هم از یک وکیل خواستم که در دادگاه از پرونده من دفاع کند. در روز دادگاه وکیل من گوشزد کرد که یکی دو ساعت زودتر بیایم چون کار دادگاه حساب و کتاب ندارد(!!!). بما ساعت یک بعد از ظهر وقت داده بودند و من بنا به توصیه وکیلم ساعت 11 در محل دادگاه حاظر بودم. خود آقای وکیل ساعت یک "تشریف" آوردند. گفتم آقای محترم اگر بمن توصیه میکنید دو ساعت زودتر بیایم چرا خودتان این کار را نکردید. با یک قیافه طلبکارانه و نگاهی که احمقانه به نظر میرسید در پاسخ این اعتراضم گفت :" بگذریم ". که من نفهمیدم از چه چیز باید بگذرم. داخل سالن کوچک دادگاه شدیم و منتظر تشکیل جلسه. ساعت یک و پانزده دقیقه از منشی دادگاه پرسیدم چرا آقای قاضی تشریف نمی آورند. پاسخ شنیدم که ایشان در حال اقامه نماز هستند. فکر میکنم آقای قاضی نماز های قضا شده ی ده پانزده سالشان را هم خواندند چون تا ساعت دو و نیم با خیالی فارق وارد جلسه شدند. من که اگر کاردم میزدند خونم در نمی آمد با لحنی مودبانه ولی شاکیانه پرسیدم آقای رئیس مثل اینکه وقت در این جا ارزشی ندارد. وکیلم نگاهی چپ چپ بمن کرد و رئیس دادگاه هم با نگاهی تحقیر آمیز سرپای مرا ورانداز کرد و گفت اگر ناراضی هستید میتوانید شکایت خودتان را به حوزه دیگری ببرید. من که تازه سکه کجم افتاده بود سکوت کردم. نوبت به وکیلم رسید که باید مورد شکایت را برای دادگاه باز مطرح میکرد. با کمال تعجب دیدم با خواندن شعری از مولانا آنهم بطور دست و پا شکسته و غلط سخنانش را شروع کرد. منتظر بودم که رئیس دادگاه به ایشان تذکر بدهد که بجای شعر موضوع شکایت را مطرح کند ولی با کمال تعجب دیدم که ایشان هم جلسه دادگاه را با مجلس شعر خوانی اشتباه گرفته اند. چرا که این جملات راتحویل دادند: " به به چقدر شما اهل ادب هستید. من هم خیلی شعر دوست دارم و چندین قطعه شعر هم سروده ام." وکیل من که گویی از این تعریف نابجا بوجد آمده بود شعر دیگری را هم پشت سر شعر اول جاری کرد. بعد هم به ذکر سخنانی از نهج البلاغه که دست نویس کرده بود پرداخت. چیزی نمانده بود که با دفتر یادداشتم توی کله بی مغزش بکوبم که این ها چه ربطی به موضوع شکایت من دارد. ولی خودم را کنترل کردم. کاش این صحنه مضحک در همین جا خاتمه می یافت، ولی این نمایش مسخره دادگاه اسلامی باید یک پرده دیگر هم میداشت که مرا به تمام معنی متقاعد کند که وقت خودم را تلف کرده ام. با کمال تعجب دیدم که آقای رئیس از داخل کشوی میزاش یک بسته پلاستیکی بیرون کشید و در حالیکه وکیل من از مولانا و علی مشغول شعر خوانی و نقل قول بود، به جویدن چیزی مشغول شد. از...
برچسب:
نویسنده: استخدام کار