بالابلاگ u202b۵۰ کلیک
با سابیرهاکا ، عزیز من و با مسیج و تابش قبل از ظهر ، به طرف نمایشگاه رفتیم. از دور خاک و سوله های شبیه سوله ی آوارگان سوریه افتادم. تا مچ پا رفتیم توی خاک و برگشتی در کار نبود. چس مثقال پول، اهل قلم داده بود و کارت خرید فقط نمایشگاه خرید می کردیم. وسوسه ی احمقانه ای مرا می کشاند طرف سوله کتاب!! رسیدیم درب ورودی. باد خاک بلند کرده بود. هوا گرم بود. پر شدیم از عرق و خاک. دهنم بوی خاک مردگان می داد. جمعیت سرگردان بودند از کجا بروند و شروع کنند به خرید. نه نقشه ای ، نه راهنمایی ، هیچی به هیچی. گندش بزنند. سگ خور. پرسان پرسان وارد سوله شدیم. به گمانم سالن بحران شهرداری تهران بوده. غرفه ها بد چیدمان شده بودند. برای غرفه ی مد نظرت باید یک دور دور سوله می چرخیدی و خیس عرق و با کف پای زخمی می رسیدی. سالن ها باریک، موکت ها موجب می شد هر کس سکندری بخورد و بیفتد روی دیگر و این تصادفات موجب چالش جدی می شد. هر کس فحش می داد. غرولند می کرد و همه معترض بودند از جابجایی نمایشگاه. بدمسیر ، نبود تاکسی ، سردرگمی شهرستانی ها ، خط متروی تک مسیر موجب عذاب همه ی مردم شده بود. سابیر فحش می داد و خسته که می شد من فحش را دنبال می کردم و لااقل تنفرمان از وضع موجود را بروز می دادیم. خالی می شدیم. دوتا اهل قلم عقده ای شده بودیم. زهره مارمان شده بود. خیر سرمان کتاب می خواهیم چه کنیم؟ این همه کتاب باد کرده و خوانده شده چه اتفاقی افتاد؟! قیمت کتابها سرسام آور. سابیر عزیز رفت فصل پنجم تا به علاقمندانی که منتظرش بودند امضا بدهد. دربدر باطری آب بودم. مسیح بی صدا دنبالمان می آمد. تابش هم. کتابش چاپ شده بود و این ذوق را در او می دیدم. چقد پرسه زدم استکانی چای پیدا کنم. سیگارم هم ته کشیده بود. برگشتنی باد قیامتی کرده بود. قشنگ تو بغل خاک بودیم. چندبار خواستیم با سابیر این روز مزخرف را عکس بندازیم. اما نشد. یادمان می رفت. از بس کلافه بودیم. از سابیر جدا شدم و تمام خستگی ام را با خودم کشیدم و با بدبختی رسیدم خونه و فرصت نشد و حیف که فرصت نشد برویم خانه سابیر تا چای طلایی اش تمام خستگی ام را در ببرد
فخرالدین احمدی سوادکوهی
برچسب:
نویسنده: استخدام کار