بالابلاگ u202b۱۰ کلیک
جان لاک هرگز خدا را کنار نمیگذارد. جان لاک بطور غیر مستقیم به این مساله اشاره دارد. از نظر او خداوند این حق طبیعی را به انسان داده که حکومت خود را تعیین کند. لاک دین را به حوزه خصوصی میبرد. اما او متفکر بیخدا نیست. شاید به همین دلیل در نوشتن قانون اساسی ایالت”کارولاینا”ی آمریکا که شدیدا تحت تأثیر اندیشههای لاک است، افراد بیخدا به عنوان شهروند پذیرفته نمیشوند و به آنها حق آزادی و مالکیت هم نمیدهند. اما کسانی که به خدا اعتقاد داشتند میتوانستند پیرو هر دینی که میخواهند باشند و هر آئینی را اجرا کنند. یعنی برداشت آمریکاییها از اندیشههای جان لاک به این صورت بود. از این رو ما در شناخت این تفکر باید به تفاوت ذات بشر در نظریههای هابز و لاک بپردازیم. درک این دو از ذات و طبیعت انسان متفاوت است. این هر دو انسان، به دلایل مختلف، مجبور به بستن قرارداد اجتماعی میشوند تا از طریق آن جامعه مدنی یا ”تنواره سیاسی” خود را تأسیس کنند.
از آنجا که فرضیههای این دو متفکر از ذات و طبیعت بشر متفاوت است، قراردادهای اجتماعی آنها نیز متفاوت است و در نتیجه دو نوع ”تنواره سیاسی” کاملا متفاوت تأسیس میکنند. ممکن است که با فرضیه جان لاک یا فرضیه توماس هابز در مورد ذات بشر مخالف باشیم ولی مسالهای که در مورد هر دوی این فلاسفه باید مد نظر باشد این است که با قبول فرضیه لاک در مورد ذات بشر، ”قرارداد اجتماعی” ما را وارد یک جامعه لیبرال دموکراسی میکند، و با قبول فرضیه هابز، این قرارداد ما را تحت سلطه ”لویاتان” قرار میدهد. این فرضیههای متفاوت نقطه آغازین نظریه پردازی آنها در مورد گذار از وضعیت طبیعی به جامعه مدنی است. تصویر جان لاک از انسان طبیعی، موجودی عقلانی است که ظرفیتهای عقلانی او را خداوند در او به ودیعه گذاشته است. در حقیقت، قانونی که رفتارهای انسان طبیعی لاک را هدایت میکند، عقل است.
از این رو، قانون طبیعت همان عقل است. در صورتی که در نظریه انسان طبیعی هابز، ما با موجودی سروکار داریم که ذاتا خودخواه است، به دنبال قدرت هرچه بیشتر است و تنها از ترس جان خود است که تن به بستن قرارداد اجتماعی داده و قدرت خود را در اختیار یک حاکم مطلق قرار میدهد. در حقیقت میتوان گفت که قرار داد توماس هابز، قراردادی بین خود مردم است برای تعیین فردی بیرون از خود، به عنوان حاکم مطلق آنها. به عبارت دیگر، این قرارداد قراردادی میان مردم و حکومت نیست. در صورتی که قرارداد جان لاک قراردادی است بین مردم و حکومت؛ به این معنا که مردم حاکم را تعیین میکنند تا از جان و مال و مردم دفاع کند و اگر حاکم به جان و مال مردم تجاوز کند، مردم میتوانند او را عزل کنند.
به همین دلیل است که حق شورش و انقلاب در اندیشه جان لاک محترم است. بحث لاک در رابطه با غیر آسمانی بودن حکومت دقیقا این است که عقل حکم میکند که حکومت به این شکل باشد. اساسا ذات حکومت جان لاک بر محور توافق همگانی است و هدف چنین حکومتی باید خیر وصلاح عمومی باشد. نزد جان لاک، قدرت یک حق نیست، بلکه وابسته به اعتمادی است که مردم برای حفظ جان و مال و آزادی خودشان به حاکمیت میکنند. به عبارت دیگر، در اندیشه لاک، قدرتی را که اساسا متعلق به مردم است به یک حکومت تفویض میکنند تا از جامعه محافظت کند. بحث جان لاک این است که عقل، که همان قانون طبیعت است، چنین چیزی را تأیید میکند. حکومت ایده آل از نظر جان لاک حکومتی است که با توافق و رضامندی مردم تاسیس کند.
نمایندگان شهرها و ایالات باید به نسبت مالیاتی که میدهند انتخاب شوند، و مالیات دهندگان کسانی فرض شدند که مالک بودند..
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که لاک بحث بسیار قوی و محکمی در ارتباط با ریشههای مالکیت و حقانیت آن دارد. از نظر او، ریشه مالکیت در کار انسان است. مالکیت این نیست که کسی کار کند و منفعت او به فرد دیگری برسد.
نظریه پول او نیز در ارتباط با مالکیت مطرح میشود. جالب اینجاست که در نظریه جان لاک، پول محصول جامعه مدنی و متمدن نیست، بلکه پول محصولی است که انسان طبیعی، در وضعیت طبیعی، آن را اختراع کرده است تا از آن طریق بتواند مالکیت خود را بسط و گسترش دهد.
بحثی که جان لاک در رابطه با مالکیت مطرح میکند درواقع به نظر میرسد در راستای بنیادمند کردن جامعه است. اکنون در همین تهران هیچ خانهای که صد سال عمر داشته باشد و خانوادهای در آن حضور داشته باشند وجود ندارد. چرا که ما در دورههایی نه حوزه خصوصی را محترم شمردیم و نه مالکیت را. اما لاک دقیقا چند قرن قبل نظریاتش را بر همین اساس مطرح میکند و این در سنت انگلیسی وجود دارد. براساس این نظریات مشروطه انگلیس شکل گرفت که در آن کشور پارلمان و دموکراسی را بنیاد گذاشت،بنیادی که حتی انقلاب فرانسه هم نتوانست به آن دست یابد.
در نزد اکثر فلاسفه غرب انقلابها هیچ اثر مثبتی برای مردم نداشته است؛ تنها مستبدی رفته و مستبدتری جایگزین آن شده است. تنها انقلابی که از نظر برخی از آنها (مانند هانا آرنت) برای مردم سودمند بوده انقلاب آمریکا است
از جمله ستونهای فلسفه سیاسی مدرن یکی جان لاک و یکی هم هابز است. با اینکه این دو اساسا با هم مخالف هستند. اما من کتابی سیستماتیکتر از لویاتان ندیدم، یعنی از شما انتقاد میکند ولی در عین حال قادر نیستیم جوابش را بدهیم چون میبینیم درست میگوید.چون ذات انسان را نشان میدهد.هم جان لاک و هم توماس هابز به دنبال قانون طبیعت هستند. هابز قانون طبیعت را ثمره تلاقی برخورد خواست قدرت از یک سو و ترس از کشته شدن خشونت بار، از سوی دیگر، میبیند. هابز میگوید انسان ذاتا خودخواه و در جستجوی قدرت است. از سوی دیگر میگوید انسان ذاتا در جستجوی صلح است. این حرف از زبان هابز که میگوید انسان،گرگ انسان است،جالب است. اما صلحی را که هابز مطرح میکند ارزشی نیست بلکه ابزاری است.انسان از ترس کشته شدن خشونت بار چنین صلحی را انتخاب میکند.
اصل این متن در این لینک...
برچسب:
نویسنده: استخدام کار