بالابلاگ u202b۴۰ کلیک
اواسط برج ۱۲ سال ۱۳۶۴ اولین شبی که به پادگان آموزشی ۰۵ کرمان رسیدیم زیر باران خیس شدیم و آن شب به طور موقت در سالنی بر روی زمین خوابیدیم.از آنجائیکه من رماتیسم مفصلی داشتم به شدت زانو درد داشتم و فقط شانسی که آوردیم چند روز بعد به دلیل تعطیلات نوروزی ما را به خانه فرستادند و من فرصت کردم که کمی درمان کنم و آمپول های پنادربسیار کمک کرد.(از قسمت دوم)
پس از آنکه هر کدام از ما در گروهان ها و گردان های مختلف لشگر ۱۶ زرهی قزوین تقسیم شدیم من به گردان ۱۸۵ افتادم ولی هیچکدام از دوستانم همراه من نبودند.چند روزی ما مجددا در منطقه ابوغریب تمرین و آموزش دیدیم و تمرینات را کسانی انجام می دادند که از عملیات عراق درفکه جان سالم به در برده بودند.در این چند روز تمرین فشرده, مدت زیادی را می دویدیم و من با آن جثه کوچکم (در ابتدای سربازی) و رماتیسم مفصلی که داشتم و نداشتن نفس ,در آخر دسته, نفس ,نفس زنان ,می دویدم و مسئول آموزش ما در این بخش گروهبان وظیفه ای بود که در عملیات عراق و حمله به لشگر ۱۶ زرهی در چند هفته قبل خوشبختانه جان سالم به در برده بود به نام حامد(اسم مستعار) که اهل شمال و بسیار از جان گذشته و شجاع بود و خودش هنگام آموزش و دویدن تیربار بر دوشش بود و کلاشینکوف من را نیز در دست دیگرش می گرفت و می گفت تو فقط بدو و با این حال بدون اسلحه باز به سختی آخر صف می دویدم.(از قسمت سوم)
اواسط خرداد سال ۱۳۶۵ شبانه ما را به خط فکه (بخش جنوبی) اعزام کردند.
با روشن شدن هوا به درون سنگرها رفتیم و فقط تعدادی در پست های نگهبانی باقی ماندند.از پشت خاکریز به خط عراقی ها نگاهی انداختیم که دیدیم اصلا هیچکس دیده نمی شود چراکه حدود ۱ کیلومتر فاصله دو خط جبهه جنگ بود و مابین ما زمین کاملا مسطح و صاف بود و مابین ما میادین مملو از مین وجود داشت اما در عین حال گذرگاه عبور امن وجود داشت که توسط میله و بند مخصوص مشخص شده بود که از این گذرگاه عبور برای گشت شناسایی شبانه در واقع هم ما استفاده می کردیم و هم عراقی ها و حتی یکبار در طول روز در سنگر نگهبانی بودم که دیدم چند دستگاه جیپ مجهز به توپ ۱۰۶ به سرعت به سمت ما می آیند که با فریاد من همه بچه های سنگر در پشت خاکریز قرار گرفتند و حامد که گروهبان وظیفه و مسئول دسته بود خودش را به من رسانید و گفت هیچکس تیراندازی نکند که ناگهان دسته خمپاره ۸۱ ما آنها را زیر آتش سنگین خود گرفت و آنها به سرعت به خطوط خود برگشتند که در واقع هدف آنها برآورد قدرت آتش و بررسی مقدارسرعت و چگونگی عکس العمل ما بود .(از قسمت چهارم)
دو روز پس از استقرار در خط فکه (بخش جنوبی) در خرداد ۱۳۶۵ خود را برای شناسائی منطقه پشت خاکریز در شب آماده کردیم و در عین حال با حضور شبانه در پشت خاکریز به منظور جلوگیری از احتمال حضور عراقی ها صورت می گرفت که ما را غافلگیر نکنند و به خط نفوذ نکنند چراکه واقعا نیرو کم بود و فاصله پست های نگهبانی بالای خاکریز زیاد بود و به راحتی می توانستند از میان ما عبور کنند.
حدود ۱ کیلومتر فاصله دو خط جبهه جنگ بود و مابین ما زمین کاملا مسطح و صاف بود و مابین ما میادین مملو از مین وجود داشت اما در عین حال گذرگاه عبور امن وجود داشت که توسط میله و بند مخصوص مشخص شده بود که از این گذرگاه عبور برای گشت شناسایی شبانه در واقع هم ما استفاده می کردیم و هم عراقی ها که ما آن شب وارد نزدیکترین گذرگاه امن بدون مین شدیم
آن شب که خود را برای گشت شناسایی آماده می کردیم فقط چند نفر از سربازها که در پست های نگهبانی حضور داشتند در خط ماندند و بقیه سربازها به فرماندهی حامد ( اسم مستعار است ) که گروهبان وظیفه ( اهل رشت ) و مسئول دسته بود به پشت خاکریز رفتیم.چند قدم که از خاکریز خط خودمان دور شده بودیم حامد گفت که همه همینجا بنشینند و سپس خودش تنها مقداری از ما دور شد و بعد از مدتی برگشت و گفت که منطقه آرام است و اگر عراقی بخواهند به سمت ما بیایند خودشان نیز باید از همین گذرگاه امن عبور کنند بنابراین پست نگهبانی ما مقابل گذرگاه کاملا می تواند امنیت خط را تامین کند.سپس مدتی همانجا بی صدا همه ماندیم که در چند قدمی خاکریز خودمان بودیم و بعد از آن پیروزمندانه از گشت شناسایی برگشتیم به خط و حدود ۱ ماهی که در خط فکه بودیم هر شب کار ما همین بود و ظاهرا عراقی ها هم مثل ما بودند چون هیچگاه گشت شناسایی شبانه ما و آنها با هم برخوردی نداشتند.( از قسمت ششم)
آخرین خاطرات من در باره حامد مربوط به فکه شمالی در پیج انگیزه می شود که با خوردن ترکش به باسنش مجروح گردید.یکی دیگر از دوستان بسیار عزیز من که آن هنگام با حامد در خط مقدم پیچ انگیزه در سال ۱۳۶۶ حضور داشت تعریف می کرد که ما زیر آتش سنگین عراق بودیم.حامد مرتب به سنگرهای مختلف و پست های دید بانی می رفت و نگران بچه ها بود.زمانی که حامد به سوی یکی از پست های دیدبانی می رفت آنهم در هنگامی که خط زیر آتش سنگین دشمن بود مورد اصابت خمپاره قرار می گیرد.
دوست عزیزم پرویز متوجه خمپاره ای می شود که در مسیر رفت حامد اصابت کرده است و وقتی می رسد می بینند حامد زخمی شده و بر روی زمین افتاده که او را دوش خود می کند ( با اینکه پرویز هم جثه کوچکتری از حامد داشت اما بسیار بدن ورزیده و قوی داشت ) و به پشت خط می رساند.
پس از اصابت ترکش که در اواخر خدمت حامد رخ داد دیگر حامد را ندیدیم
پاینوشت : برای خواندن ۱۲ قسمت قبلی می توانید به این وبلاگ مراجعه کنید
برچسب:
نویسنده: استخدام کار