خرید بک لینک

بانو مکرمه قنبری در سال ۱۳۰۷شمسی در روستای دریکنده بابل در استان مازندران به دنیا آمد. جوشش درونی او برای خلق تصاویر از همان زمان کودکی، به صورت بازی با گل و خاک خود را آشکار میساخت اما او تا سن ۶۷ سالگی برای بیان احساسات خود از طریق نقاشی فعالیتی نکرد.

وقتی ۱۵ سال داشت او را به کدخدای ده دادند. شوهرش پیش از او سه زن دیگر را به عقد خود درآورده بود. علاقه او به نقش و نگار سبب شد که ساعتهایی که در خانه تنها به سر می برد نقش او بر در و دیوار می نشست.پس از فوت شوهر سرپرستی ۹ فرزند را برعهده گرفت و تا چند سال با خیاطی و قابلگی و آرایشگری و حتی مداحی روزگار می گذراند.

در این ایام میل هنری او از طریق دیگر کارهای هنری به ویژه آرایش عروسهای دهکده بروز مییافت.رو آوردن بانومکرمه به نقاشی از بیماری گاو مورد علاقهاش آغاز شد. او گاو محبوبی داشت که برای چراندن آن مجبور بود روزانه مسافت طولانیای را بپیماید. پس از چندی بانو قنبری بیمار شد و فرزندانش که نگران سلامتی مادر بودند بدون اطلاع قبلی او حیوان را فروختند. پس از آن زمان مکرمه بسیار غمگین شد و برای غلبه بر احساساتش به نقاشی پناه برد. او که حتی قادر به خواندن و نوشتن نبود، بدون هیچ گونه آموزش رسمی دست به نقاشی زد. وی در خاطراتش چنین گفته : « به یاد دارم روزی از روی استیصال گاومان را فروختم. از ناراحتی گوشه ای نشسته بودم و فکر میکردم. چشمم به تکه سنگی افتاد به نظرم به شکل سر یک غاز آمد. آن را برداشتم و با رنگهای گیاهی رنگ کردم. درست مانند سر یک غاز بود.موقع ظهر آن را در یک ظرف سر بسته سر سفره گذاشتم. بچه ها وقتی در ظرف را برداشتند خیلی خندیدند. مدتها گذشت پسرم در نگارخانه بابل نزد آقای نصراللهی نقاشی یاد می گرفت. سر غاز را به ایشان نشان داد. آقای نصراللهی به استعدادم پی برد و قلم و کاغذ و رنگ برایم تهیه کرد و من نقاشی را شروع کردم.می خواستم شعر بگویم ولی سواد نداشتم و نقاشی کردم.»

اولین کارش را که پرترهای از یک گاو بود، با گل و خاک روی سنگ نقاشی کرد. سپس تمام دیوارهای خانه، درها، کدوهای حلوایی و هر آنچه را میتوانست به عنوان بوم نقاشی عمل کند، انباشته از طرح و رنگ کرد تا اینکه یکی از پسرانش در یکی از سفرهای ماهانه برای ملاقات مادر، از تهران برایش رنگ و کاغذ خرید.

اکنون تمام خانهاش مملو از نقاشیهایی است که هر کدام راوی داستان تلخ و شیرین زندگی او به ویژه ماجرای ازدواجش به شمار می آیند. بانو مکرمه همیشه به اینکه که چرا او را مجبور کردند در سن پایین همسر چهارم مردی میانسال شود، اعتراض میکرد.

نخستین نمایشگاه بانو مکرمه قنبری در سال ۱۳۷۴در گالری سیحون خانم معصومه سيحون بر پا شد و پس از آن هر ساله نمایشگاههایی را در همان گالری برگزار کرد. هم چنین در سال ۱۳۸۴ نمایشگاهی از آثارش در لس انجلس بر پا شد.بانو قنبری در سال ۲۰۰۱ میلادی برای برپایی نمایشگاهی از آثارش به سوئد رفت و همان سال به عنوان زن سال سوئد برگزیده شد. کارشناسان هنری اروپا آثار او را با نقاشیهای شاگال مقایسه میکنند. نمایشگاهی که در سوئد داشت با موفقیت بسیار روبرو شد. از او برای برگزاری نمایشگاه در آمریکا و انگلیس دعوت به عمل آمد. وی علیرغم این که زندگی مادی سختی را می گذراند ، ولی با پول جایزه ای که در سوئد به او داده شد برای تمامی اهالی روستای محل سکونتش سوغات خرید و با مقدار کمی از آن پول یک آتلیه کوچک ساخت و یک پارک کوچک و لب جاده تا منزلش را سنگ چین کرد و روی سنگها را نقاشی کرد. حسینیه کوچکی نیز ساخت و تمام دیوارهایش با نقاشی او منقوش است.

ابراهيم مختارى مستندساز نيز فيلمى از زندگى و آثار بانو مكرمه با عنوان «خاطرات و روياها» ساخته كه در چند جشنواره جهانى به نمايش درآمده است. اين بانوى هنرمند فقيد را اكنون جهانیان میشناسند . در بيش از ۱۷۰سايت گوناگون، بيوگرافى و آثار وى معرفى شده است.

بانو مكرمه قنبرى بر اثر عوارض ناشى از سكته مغزى سال آخر عمرش مدام تحت درمان بود و به دليل دو سكته ديگر به حالت كما رفته بود، سرانجام ساعت ۳/۵ بامداد روز دوشنبه دوم آبان ماه ۱۳۸۴ در بيمارستان يحيى نژاد بابل درگذشت. پيكر او سوم آبان در بابل تشييع و در منزل شخصى و مسكونى اش به خاك سپرده شد. گويا پس از برگزارى مراسم ترحيم در بابل، مراسم بزرگداشتى براى این بانوی بزرگوار در تهران برگزار شد.

بانو مكرمه از زبان خودش:

گزیدهای از سرگذشتش را به زبان خودش بخوانین
وقتی دوازده سالم بود، ارباب محله ی همسایه، پی ام فرستاد تا بیارنم واسه پسرش ... به زور بردنم. توی راه هی گریه کردم ... اون موقع ها رسم اینطوری بود که اگه دختری رو بخوان، خودشون بیان ببرن ... پدرم حرفی نزد ... سوار اسبم کردنُ بردن ... هنوز نمی دونستم داماد کیه ... وقتی فهمیدم داماد زمین گیر و لالِ نفسم بند اومد ... خُل بود. حتی نمی تونس روپاش وایسه ... موقع شام کنیز ارباب بهش غذا می داد ... من اون شب یه لقمه هم نخوردم ... چیزی از گلوم پائین نمی رفت. وقتی نگام بهش می افتاد، مو به تنم راس می شد. منو که می دید بلند می خندید. صبر کردم شب بشه ... بونه گرفتم باید برم دست به آب ... هوا تاریک بود. به حیاط که رسیدم، از خونه زدم بیرون ... تا اون جایی که نفس داشتم دویدم. فرار کردم. توو مسیر برگشت باید از جنگل رد می شدم. اون موقع ها همه جا درخت بود، مثله حالا نبود که جاده باشه.

هیچ کس بی تفنگُ اسب به جنگل نمی ره ... اون وقتا جنگل زیر سلطه ی بَبـرای مازندران بود. اما یه جاده ی میانبر بود که زودتر می رسیدی، ولی پر از باتلاق بود. باید راه بلد می بودی تا گیر نکنی ... اما اون روز من به هیچکدوم از اینا فکر نکردم ... فقط می خواستم فرار کنم. بعد رسیدم به...

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: پنجشنبه 26 فروردين 1395 ساعت: 15:34

صفحه بندی