facebook.com u202b۱۰ کلیک
همچون بلال یا در توهم امام یا در قالب یار زمان که همچنان در درون چاه ست....من چه کسخولی بودم که در خیال،شیطان را دیده بودم.وقتی نماز می خواندم همچون پَر کاه سبک بودم و تنها با یک شمع همچون بالون در آسمان آویزان بودم. بسته نخود و کشمش به دَر خانه و کاشانه مستمندان پر رو و حسود می بردم و در درون خود،خود را امام علی یا یار درون چاه می نامیدم...بر سر نماز بلرزون می زدم و حواس خود را جمع راز و نیاز خدای ناپیدا می دانستم اما افسوس من هیچگاه بر سر نماز به یاد او نبودم بلکه من به فکر امنیت دوچرخه یا کفش خود روبروی درب خانه خدا بودم...پشت بام بود صدای اذان و الله اکبر و پرستش خدایی برتر...آه و ناله ای که ای خدایا من را بکن یار زمان و گریه هایی بیشمار و نگاهی به ماه تابان که خدایا جان من را بستان یا اینکه برای من یکی از فرشتگان خوشکل و موشکل را به فرستان یا امام زمان را امشب در خواب بر روی بالشت و تُشکم بخوابان....به یاد خدا بودم ولی از متولیان حقه بازش بیزار و انگار تنها من به فکر پیامبری و اِشغال جایگاه زمان در درون چاه بودم و شاید تا یک سال دیگر مستقلا خود دینی و خدایی را می آفریدم و خلاصه با آن امرار معاش...من گاهی پس از راز و نیاز یا از روی گشادی با خواندن سوره ای کوتاه و یا اصلا نگاه خط به خطی به آیات قرآن،آنقدر احساس سبکی می کردم که گویی در آن لحظه می توانستم در جایگاه رَب نیز تک چرخ زنم و ادعای خدایی هم می کردم و این است اوج جنون و توهمی که می توانست انسان را دیوانه وار و خنده زار این و آن،آواره خیابان یا بیابان در جهانی پر از توهم انسان و بی خدا کند....
برچسب:
نویسنده: استخدام کار